وز وز می کنند
لحظه های گم
در حافظه های کجا
و نسیم آهسته
و تنها
می وزد . . .
آی مرد !
زنی تمام خودش را سرشار است ...
تمام امروزم
گود شده زیر چشمانت
فردا این چشم های من
گود می شود برای دیروز . . .
به من میگوید :" عادت کرده ای به شب؟ به صدای باد و ستاره که با هم دعوایشان نمیشود ؟ به پشه هایی که دنبال سرخ به تمام جهات می پرند ؟ ".... به من میگوید :" دیوانه های سه خیابان بالاتر از این کوچه را دیده ای؟ طبقه ی هیچم جامعه را چطور ؟ این شلوار سفید را اندازه ی کدام عروس میدوزند ؟ آن کتاب که از دستت افتاد مال پروانه بود ؟".....
به من خیلی از این چیزها میگوید ... هر شب وقتی نیست ، شروع میکند به پرسیدن !... و من گاهی پاسخ هیچ کدام را بهتر از همه میدانم . و فکر میکنم او نگران دانایی این فنجان چای بیچاره ست که سرد شده ، مثل دست های من ، مثل دست های هیچ کس !...
به من از این خیلی ها که میگوید ، باور میکنم حقیقت افتاده باشد کف آسفالت داغ شهریور ... کنار نانوایی که مرغ میفروشد ، و مردمی که سبدهای خالی میخرند !... باور میکنم انیشتین روی ترازوی کنار خیابان وزن تمام مردم دنیا را میگیرد ، و کیلو کیلو خیار به آن ها میفروشد .باور میکنم کلاس درسمان در سلول های انفرادی زندان های دنیا بیشتر پر میشود تا سالن های کنفرانس بین المللی ...
از این ها که بگذریم
به من میگوید :" هر چیزی زیباتر از عادت تو به شب ، به صدای باد و ستاره که دعوایشان نمیشود و ...و و و ...است !!!"
و من می دانم او راست میگوید . زیباتر از شب و صدای باد و ستاره که دعوایشان نمیشود و .......
زیباتر از همه این ها وقتی است که از من این ها را میپرسد ، حتی وقتی هرگز این ها را نگفته است !
مریم/...
به خیابان می روم . راه میروم . کنار دیوار های هیچ وقت . و از سایه های هنوز تنم را عبور میدهم . روی خط کشی ها ی سفید یک چهار راه ، پنجمین راه ، دستم را میکشد . و من گذر می کنم . و من از خویش تهی میشوم . و خیابان در من به وسعت تمام شهر امتداد میگیرد . به خودم نگاه می کنم ، به عینک دودی که هر روز روی بینی ام مینشیند و فکر میکند مراقب چشم های من است !... به ساعتم نگاه میکنم ، به عقربه هایش خیره میشوم ، به اعداد که ترتیب همه چیز را میدهند . بیشتر دلم میخواهد خودم را ببینم ... انگار این اولین باری است که خود را تماشا میکنم . هر چه میگردم در لباس هایم جیبی ندارم ، که این پانصد تومانی تا شده را بگذارم . آستین هایم همیشه بالاتر از مچ من زندگی میکنند ... آستین هایم کوتاه تر از قامت دستانم هستند . آستین هایم عجیب اند !.... آستین هایم وسط خیابان راه میروند . از چراغ های قرمز عبور میکنند . و فکر میکنم ، گاهی دلشان میخواهد دور بازوهایم حلقه کنند . شاید هم از گردنم آویزان بشوند . مثل زمانی که تمام تیر های چراغ برق کوچه از سیم های لخت تلفن آویزان شده اند . اما چه فرقی میکند تمام این ها باشد ، وقتی به خیابان نرفته باشم !؟
مریم/...
تمام شهر
در شب منتشر میشد
چراغ ها
در مردمک چشم های من
و تو
در تمام شهر .
گم شده بودی !...
مثل کوچه ها
در من
مثل جمعه
در جیب هایت
گم شده بودی
در راه هایی که
درست پیدایت میکردند . . .
مریم/...
لال شوم اگر
یک بار
فقط یک بار دیگر
به لب های تو شک کنم
وقتی دارند دروغ در هوا پرتاب میکنند . . .
مریم...
در من هزار زن زندگی میکند
آنکه تو را دوست دارد
مادر همه ی آنهاست
آه
فرزندانم همه به تو دچارند . . .
مریم...
تو را به سپید رساندمت ،شب !
به افق افق نارنجی
روی بال پرنده پرنده
که راه تنم را بال زدند به بی نهایت فردا . . .
تو را شب نوشتمت
پاورچین پاورچین از خودم ریختم بر ابدیت . . .
آغاز شدم از اتاقی که تنم را خواب میبیند
و پیراهنی که از من آویزان است
تو را با لامسه ی باران بدرقه کردم
رو به سرزمین خاک و ابر
کنارت کلمه کلمه مُردم و زنده شدم ...
برایت رویا تعبیر کردم به فنجانی داغ
در هوایی بریده بریده روی پلک های شب
تو را به آغوش سجاده ام بردم
قامت به قلب تو بستم
و هزار رکعت گناه دوست داشتنت را توبه نکردم
ابلیس را به جان غزل انداختم
حرف کشیدم از زبان جبرئیل :
"معجزه ی تازه ای در راه است ". . .
تو را به خدا رساندمت ، شب !
بین کفری تکه تکه
روی اقیانوس ذهنی تب دار
تو را خدا خدا خدا به توحید بردم . . .
پیغمبرت شدم که با من قنوت بگیری
تا فرشته فرشته از قفس هایت آزاد شود
تو را به آب رساندمت
به ولرم به گرم به خورشید خیلی نرم . . .
که صبح به هیبت هستی سلام کنی
که دست بین خاکستری تنت ببری
سپید شانه کنی روزگار را
تو را نوشتمت به بهانه بهانه برای عسل
که ریخته روی دست پاچگی دامنم
وقتی باد نفس نفس نامم را
صدا میکرد . . .
نوشتمت شب ! . . . رساندمت به نور ...
ریختی در فلق ...
خواب را شکستی به مست مست دستان سحر ...
نوشتمت به جای گذشته ترین ماضی دنیا
از بعید ترین نقطه ی هستی
از محال ترین حالت ممکن
نوشمت که خواب در تو حل شود به سبز ترین سبز عالم
نوشتمت که تمام نشوم در تو
که گام برداری از خودت و قدم بزنی در من
با ایمانی به مقدس ترین تن
با وحشتی ایستاده بالای سر
راه بروی با من
در آغوش خدایی که گناهم را عاشقانه دوست دارد . . .
نوشتمت برگ برگ
برای باغت که به هزار رنگ زینت گیرد از شب ...
نوشمت
به نام مالک عشق
به نام او که نامم را کنار نامت حلال میکند
تنها با یک عبارت :
"دوستت دارم " ........../....
حافظه ی خاکم در اندام ماه
تن به لامسه ی باد ، چشم به جاری آب
سطری به سنگ خورده ، پریشانم
شوریده به شیرینی دستانی لال
شبم که ریخته به فردا ...
اکنونم در تمنای حال ...
نترس از تکثیر خویش در من
نترس از انتشار باد در خاک
هوای دم کرده ی خواهشم
دلداده به سیاهی ابر
بارانم ببار ...
بو کن مرا به عطری که میریزد از تن ماه ...
بگذار متولد شود
زنی از آغوش باد . . .
مریم...
چگونه خویش را به تسلای از دست دادن خویش آرام کنم !؟... هر لحظه مدام میشوی و هر ثانیه تکرار... چگونه گم نشوم در کلماتی که مرا آفریده است ؟ راهی نشانم بده از این بیراهگی ها . . . این تن مگر آغشته به زهر نبود ؟ مگر هوای نامحرمان را مسموم نمیکرد؟ چه شد که به شهدی شیرینم کردی ؟ چه شد که همبغض تمشک های وحشی چکه چکه ریختی ام بر گلوی باد ؟مگر قرار نبود سیاه پوش خویش باشم در کنار خویش؟ حالا جامه از من میخواهی که تن ابرها کنی؟ که باران تمنای به چله نشستن دست های کسی شده ؟ که حجاب از آینه ها افتاده ؟ آه آه آه .... باور نمی کنم که عیانم کرده ای به رسوایی ... نخواه که خاک بریزم به دهان ماهی ها ... نخواه که هم پیاله شوم با بد مستان... من با نام تو دستم را به باد دادم ... تنم را به آسمان ... و شانه شانه گریستم برای بغض دم کرده ی اردیبهشت در تاریکی اتاق ... سایه اگر نبودی که رخ مینمود طبل رسوایی بر زمین ... پس راضی ام کن به رضایت دوست ... پس آرامم کن به آرامش دوست ... پس معنایم کن در کلماتی که آفریده ای ... مگر نه این است که مقدس از دامن من ریخت به آسمان ؟ مگر نه این بود که باکره ماندم تا انتهای هستی ؟ پس این تن این تقدس این برهنگی این نیایش مادری که در من زندگی میکند را به قلب هوا برسان ... بگو که این غریب ترین مادر دنیاست ... بگو که عشق را به خویش میکشد ... بگو که قابله اوست ... نگهبان اوست ... عشق اوست ... عشق ... عشقی که راه به همه جای من برده است ... بیشتر از همه جا .... بگو که آرام باشد به حریم امن پروانه ها ... بگو پروانه ها طنازی تو را شعله شعله میسوزند ... مرا به او برسان ... به تک تک خواب هایی که تا صبح پریشان اند ... بگو که دوستش دارم ... و تاوان آن سنگین ترین چیزی است که پرداخت خواهم کرد ...
مریم/.
| Design By : Mihantheme |
